لحظه‌ی دریا شدنِ قطره‌ها ...

to dear jane eyre

خانم جین ایر عزیز،

اوه نه،

خانم جین راچستر عزیز

خوشحالم که با نهایت ادب و تواضع خدمتتان عرض کنم که خواندن زندگی شما برای من وقت گذراندن در یک عصر پاییزی برای فرار از روزمرگی یا سرگرم کردن افکار جهت از یاد بردن اندوه و مشکلات نبود، که خب البته اولش برای همین چیزها خودم را درون زندگی شما پیدا کردم اما بعد دیگر شما بودید که دست من را گرفتید و تا آخرش بردید. باید از شما تشکر کنم، برای چه؟ خب معلوم است، شما می‌توانستید این زندگی را برای خود و آقای راچستر و نهایتا بچه‌هایتان و آدل نگه دارید و با مردم شریک نشوید، اما شما جین ایرید و قلب شما چنین اجازه‌ای را نداد و با منتهای بخشندگی جاری در روحتان، پنجره‌ای رو به دنیایی که ساختید برای ما گشودید. پس اجازه دهید جهت قدردانی، از همین راه دور دستان شما را به گرمی بفشارم.

شاید دلتان بخواهد بدانید که از چه جهتی زندگی شما برای من چنین ارزشمند و گران شده است، خب، توضیح دادنش خیلی سخت است، انگار بخواهید برای پیدا کردن روح، سینه را بشکافید و نیابیدش در حالی که آن روح در سراسر آن سینه پخش شده، وجود دارد اما نه قابل دیدن و خیلی دشوار می‌‍شود توضیحش داد. شاید آنجایی که مقابل آقای راچستر گفتید که با جسمتان حرف نمی‌زنید بلکه این روح شما است که مقابل روح او قرار گرفته یا شاید هنگاهی که آقای راچستر به شما گفت که احساس می‌کند رشته‌ای از زیر دندان چپش به رشته‌ای در همان نقطه از شما وصل است و اگر این رشته دریده شود، قلبش سخت مجروح خواهد شد و چند جای دیگر قصه‌تان، شاید در این لحظات، رشته‌ای هم از درون روح من جسم را شکافت و به این قصه دوخته شد طوری که هر بار که وارد زندگی شما می‌شوم، از همان لحظه‌ای که زندایی رید در اتاق دایی رید مرحوم حبستان کرده و می‌لرزید، کنارتان می‌نشینم و دستان شما را می‌گیرم، تمام لحظات، تمام لبخندها و اشک‌ها را شریک می‍شوم که در اصل شما چنین اجازه‌ای داده‌اید به هر جهت سخت است از دلیل اتصال روح‌ها گفتن و از وصل شدن به قصه‌ها صحبت کردن. همانطور که گفتم، توضیح دادنش چنان بر من دشوار است که انگار از یک لیوان توقع رقصیدن داشته باشیم، همانطور که ذهن‌های تخیل‌گر توانایی رقاصندن لیوان را دارند، توانایی فهمیدن و لمس آنچه که می‌گوییم را نیز خواهند داشت. که شما قطعا متوجه‌اید.

خب شما مسولیت‌های بی‌شماری دارید و نامه‌ی من نباید از این طولانی‌تر شود، امیدوارم حال آقای راچستر و فرزندانتان خوب باشد و سلام گرم من را به آنها ابلاغ کنید.

دوستدار شما

ف.س.ح

.

+ فکر می‌کنم دیگه بعد از چندبار خوندن رمان جین ایر و دیدن فیلم و سریالش، باید جهت فرایند پاشیدن گرد امید و شادی به زندگی، کتابش رو برای خودم کادو بخرم.

 

لطفا بگذارید من قصه‌ خودم را خودم بنویسم.

زمانی می‌رسد که کسی درِ دنیایت را خواهد زد، شاید در تاریکی، وقتی تکه‌ی شکسته‌ی دنیای‌ خودش را در دست گرفته و خیلی ناامید، خیلی مستاصل می‌گردد، شعله‌ی کوچکی از پنجره‌ی دنیایت او را به سمت خودش می‌کشد، با تکه‌ی در دستش می‌آید و کمی پشت پنجره می‌نشیند و نگاهش را مهمان ناخوانده‌ی این دنیای کوچک می‌کند، می‌بیند، نشسته‌ای روی تاب، خرس‌ت را روی زانو نشانده و برایش شعر می‌خوانی، غرق تو شده، چیزهای یافته، می‌گوید، چه بوی آشنایی می‌دهد این دنیا، این دختر و خرسش، می‌گوید من او را دیده‌ام، کنج پناهگاه خیالم همیشه او را داشته‌ام،  تا اینکه به تکه‌ی شکسته‌ی درون دستش نگاه می‌کند، از وقتی کنار این پنجره نشسته، مدام در حال جرقه زدن است و رشته‌های محوی از آن بیرون می‌آید، احساس می‌کند رشته‌ای از قلب دنیای خودش به قلب دنیای این دختر وصل است بی‌آنکه بداند چرا و به چه صورتی. بلند می‌شود و در می‌زند. تو روی تاب هستی که صدای در، شعر خواندنت را قطع می‌کند، خرسی نگرانت است و فکر می‌کند شاید دوباره آن‌ها قصد دارند ساکت‌‌ت کنند، اما تو می‌دانی که برای آن‌ها در زدن معنایی ندارد و قصه، قصه‌ی تکراری باز شدن ناگهانی در و عربده خاموش باش بوده. کسی در دنیایت را زده، اولین بار است. به خرسی می‌گویی نگران نباش و شنل و شمع را بر می‌داری و به سمت در می‌روی، پشت در ایستادی، پشت در ایستاده، جرقه‌های رنگی محوی از دنیایت ساطع می‍شود، جرقه‌های رنگی محوی از دنیایش ساطع می‌شود، رشته‌ای از روح او بیرون آمده به به رشته‌ای از تو متصل شده، در را باز می‌کنی، جرقه‌ها آتشفشان می‌شوند و رشته‌ها گره می‌خورند ولی کمی تردید دارند که گره را محکم کنند. می‌گوید، به دنبال تکه‌ی شکسته‌ی جهانش می‌گشته که رسیده به این‌جا، حالا این تکه دارد به تکه‌ی تو واکنش نشان می‌دهد، می‌گوید، انگار تکه‌ی تکمیل کننده را پیدا کرده، می‌گوید، می‌خواهی تکه‌هایمان را به هم بچسبانیم و دنیای جدیدی بسازیم؟ من و تو باهم؟ نمی‌شناسی‌ام؟ می‌شناسی‌اش. ایستاده‌ای پشت در، نگاهش می‌کنی، شنلت سر خورده و کف زمین است، دست می‌اندازد و شنل را بر می‌دارد و می‌‌کشد رویت، بر می‌گردی به خرسی نگاه می‌کنی، لبخند دارد انگار، دستت می‌لرزد ولی تکه‌ی خودت را بر می‌داری و به تکه‌ی او می‌چسبانی.

و می‌بینی که چطور این دو رشته گره کور می‌خورند، و می‌بینی که چطور دنیایت کامل می‌شود. شکل‌ها، رنگ‌ها، قصه‌ها، نیم دوم خودشان را می‌یابند، می‌بینی که یک رشته‌ی محکم تابیده شده و دو روح را چگونه به هم وصله می‌کند. می‌بینی که توانسته‌ای مثل تمام قصه‌هایت، قصه‌ای داشته باشی که مال خود خودت باشد.

زمانی می‌رسد که کسی در دنیایت را خواهد زد.

انگار آش شعله قلم کار بودن بس نبود که حالا بلاگر هم شده‌ام*

سلام و باران.

اول‌ش بذارید کمی خودم را کتک بزنم. صادق باشم، ابدا، به دلم نمی‌نشیند، اینطور پراکنده و درهم پست گذاشتن. مثلا یک‌هو بپرم و دو تا رمان نوجوان معرفی کنم و روز بعد در وصف چگونه قرمه‌سبزی جا افتاده بپزیم، بنویسم و یک روز هم پشت سر خروس همسایه و این‌ حرف‌ها. تازه، تکلیف آن‌همه کتاب خوبی که خواندم و پست نشدند، فیلم‌های خوبی که دیدم چه میشود.خلاصه اینطور تکه پاره، اینطور بی‌نظم، بی‌قفسه، نه کلمات کلیدی‌ی، نه طلقه بندی موضوعی‌ی، کآنه سوپ، هویج و سیب‌زمینی و جفعری و ورمیشل و بال مرغ را ریخته‌ام داخل قابلمه و چند لیوان آب هم رویش. اما خب من همینم. تکه‌پاره‌ی درهم برهمی که از قضا بلاگر شده. البته کم کم درستش می‌کنم. کم کم. فعلا همینطور ریخت و پاش تحمل بفرمائید تا بعد.

.

اولی: رمان نوجوان ماهی بالای درخت

_ از این نوجوان‌هایی که می‌خواهد زوری همه را درون یک قالب بچپاند؟ که مثلا هر شب ساعت هشت، بعد از اینکه شیرت را خوردی و مسواک زدی، بیست صفحه کتاب خواندی، چراغ خواب کنار تخت را خاموش کنی و بخوابی؟ نه.

_ از این نوجوان‌هایی که سبک زندگی غربی را در چشم بچه می‌کند؟ نه چندان.

_ یا از آن‌هایی که به صفحه‌ی دوم نرسیده می‌خواهی با سطل آشغال آشنایش کنی؟ ابدا.

_ از آن‌هایی هم نیست که یک نوجوان بدبخت مفلوک منزوی بی‌دوست در نهایت قهرمانی میشود که کل مدرسه نه کل جهان عاشقش هستن؟ نه آنطوری.

.

کسانی که رمان "شگفتی" را خوانده‌اند و عاشقش شدند، این را هم بخوانند وبه گمانم عاشقش می‌شوند. بچه‌هایی که شرایط خاصی دارند و با این شرایط خاص باید در جهانی که برای آدم‌هایی که آن شرایط را ندارند ساخته شده، زندگی کنند.

​​​​​​روانشناسی قشنگ و قدرتمندی دارد این رمان. همینطور مسخره تز نداده و بالای منبر نرفته. شخصیت‌پردازی خوبی هم دارد. فقط روی کاراکتر اول زوم نکرده و آدم‌هایش حدافل چند شخصیت اصلی‌ش قصه داردند و من که سرتاپا می‌میرم برای قصه.

+بعد من هی یاد فرهاد آییش می‌فتادم (می‌افتادم درست نیست) در کتاب باز ((:  بخونید، متوجه می‌‌شید چی می‌گم. البته این هم بسته به این داره که آن قسمت کتاب‌باز رو دیده باشید.

                     

.

دومی: عنوانش طولانیه، از روی عکس ببینید /:

این هم بدک نیست، بانمک است و بازهم یک‌جورهایی شرایط خاصی محسوب میشود.

من بیشتر عاشق مترجمش شدم، یک مترجم ناز خوشمزه دارد این کتاب، که من برایش مردم.

                    

.

* بله کپی از عنوان همین کتاب بالایی.

"موز"، دکمه‌ی تخلیه‌ی جوگیرشدن‌های لحظه‌ای یا همان رابین‌هود بازی.

سال پنجم دبستان را سال نکبت اسم گذاشتم که حالا بگذریم ز چه روی، اما یک تکه از این نکبت به عید غدیرش است، نه به خود غدیر، به کاری که در غدیر کردم، یادم است، پررنگ و خوانا هم یادم است، مامان و بابا مکه بودند، روز قبل از عید، نه، دو روز قبل از عید، معلم زیبایی که اتفاقا علت همین نام گذاری سالم شد، با سوال چه کسی سید است آمد و من و یکی دیگر دست بلند کردیم. یادم است، ذوق داشتم تا زودتر بگوید چه هدیه‌ای برایمان گرفته، ذوق داشتم که چند روز قرار است به جای ملیکا ملیکا گفتن‌های خانم معلم زیبا، فاطمه سادات جان، خروجی زبانش شود. اما خب، آمد و گفت، برای غدیر میوه میاورید؟ ذوقم که همانجا خشکید اما جایش رابین هود درونم بیدار شد که جوگیرترین بُعد وجودیم است، رابین هود داغ کرد، باد شد و دست بلند کرد و اصلا به این فکر نکرد که مامان و بابا نیستن، که نباید خرج اضافی روی دست برادرت بگذاری، رابین هود پایش را در یک کفش کرد و جیغ کشید که من، من میاورم. او، زیبامعلم را می‌گویم گفت، باشد، پس تو برای تمام مدرسه موز بیاور، می‌توانی؟ رابین هود، که هیچ، پدرش هم اگر بود همان‌جا تبخیر میشد. با روحی رنده شده به خانه برگشتم و یک پروسه‌ی دردناک تا اعلام این خبر به برادر و بردن موز به مدرسه را خودتان زحمت بکشید و تخیل کنید که من قصد بازنویسی‌شان را ابدا ندارم. اما، امای کار و امای نوشتن این خاطره‌ی عصب‌داغ کن، این جایش است که همان موقع، "موز" به تندیس جوگیرترین رابین‌هود عالم تبدیل شد و گذاشتمش پشت ویترین جلوی چشم که من باشم و دیگر از این شکرها نخورم. چون با تک تک سلول‌هایم باور دارم که اعمال به نیت است و اگر از روی عرق شرم و تعارف و همان رابین‌هود بازی‌های لحظه‌ای، برای دیگران کاری انجام دهم، به قدر یک آمیب هم خریدار ندارد که ندارد ...  بعد مثلا رویش را ندارم در جمع شعر بخوانم اسمش را بگذارم فروتنی، یا نمی‌توانم حقم را بگیرم و بگویم عجب از خود گذشته‌ای هستم، نیت، سادات جان، نیت را دریاب.

همان گربه دستش به گوشت نمی‌رسد هم ...

.

منبربازی به سبک کلاسیک.

لحظه‌ی دریا شدن قطره‌ها

خودش خوب می‌داند که این کلیشه چه قدر خواستنی و شکرنبات است. از برای خاطر این، او هم مشتاق است راجع به همین کلیشه بنویسد و می‌نویسد، بدون ترس از خوانده نشدن و اه و پیف کردن آدم‌ها، به پست‌ش.

هرکسی، بسته به نوع توانایی‌هایی که در زندگی به دلیل عشق یا هر چه، کسب کرده، چیزکی بسازد، سفالگر، کوزه‌ای، نویسنده، قصه‌ای، نقاش، پرتره‌ای، کارگردان، فیلمی، نوازنده، قطعه‌ای، نجار، میز و صندلی‌ی و هرآنچه که از این طرق، خلق میشود، از آنجا که در یک نمایش بانمک، ما را برای مدتی، در صندلی خالق می‌نشاند و مخلوقی که ساخته‌ایم پیش چشمان ستاره‌‌یمان جلوه‌گری کرده، از آنجا که ما از خالق اصلی منشا گرفته‌ایم، یک نخ نامرئی اصلمان را به او وصل کرده، این مخلوق کوچکی که ساخته‌یم، بیش از هر چیزی ما را به اصل شبیه کرده و بیش از هر چیزی بوی خالق اصلی را می‌دهد. با دیدن این سازه، یک تکه‌ی کوچکی از خالق، درونمان، چشمک می‌زند.

کلیشه این جا است، از این روست که معمولا به مخلوق خود با وجد نگاه می‌کنیم و می‌گوییم، بچه‌ام است. خودِ خودِ طفل من است چرا که از روح من که از خداست، در او نیز دمیده شده. خالق اصلی به من داده و من به او. بلاگر، به وبلاگش می‌گوید عین بچه‌ام است. فیلمساز به فیلمش، سفالگر، به کوزه و چه و چه و چه.

.

اسم وبلاگم را، اسم بچه‌ام را،"لحظه‌‌ی دریا شدن قطره‌ها*" گذاشتم.

و در شناسنامه‌اش ثبت کردم:

این قطره‌های کوچکی که به درون برکه ریخته شده‌اند و بخار فراموشی استنشاق می‌کنند، این قطره‌ها که گاهکی به تصادف، چیزهایی در یادشان نقش می‌خورد، بویِ دریایی، آبیِ دریایی، چیزی. اما بعد، دوباره بخار فراموشی دلشان را از این یادهای تار، می‌شوید و بوی برکه و سبزیِ برکه و این‌ها را جایش می‌نشاند. این قطره‌ها که بین یک یادآوری و فراموشی، می‌آیند و می‌روند. این قطره‌ها که دلتنگی دارند، راه برکه تا دریا را نمی‌دانند، این قطره‌ها که بلد نیستند، که گم‌ند. که منتظرند.

این قطره‌ها که یک دریا شدنی توی دلشان است ولی در مشتِ ابرک فراموشی، پنهان مانده.

همین قطره‌ها.

قصه مال همین قطره‌هاست.

.

مقدمه را فقط برای این عرض کردم که کلیشه‌ای ترین جمله‌ی قرن را با غرور بنویسم که این قطره، بچه‌ی شیرین نبات خودم است و از روح من در رگ‌هایش با هر پست، دمیده میشود.

.


*شعری است از قیصر امین‌پور.

یکی به این شیرینی‌پز بگه مسلمون، تو نمی‌خوای بری یه مرخصی‌ی چیزی؟

این آدم، این آدم، یک دانه کیک رولت غول‌پیکر، با بی‌نهایت لایه‌ی خامه‌ای است. ابتدا، شوقناک، پنس و چاقو می‌گیرد دستش، شروع می‌کند به پاره پوره کردن لایه‌ی سطحی، شکافته که شد و خامه‌ها فوران کرد، عربده می‌زند که یافتم. یافتم. خود را شناختم چه شنناخت... اما به "نی" شناختنی نرسیده که پنس و چاقو، بر کف سرامیک اتاق تشریح شخصیت، می‌افتد. چرا؟ چون، خامه‌ها کنار رفته و چشمش به لایه‌ی دیگری خورده. مجدد با زور این کتاب و آن فیلم و این یکی حرف بزرگی، قوت در جانش بار می‌گیرد و خم میشود و پنس و چاقو را بر می‌دارد و از نو. لایه بعد و بعدی و بعدی و صدای افتادن پنس و چاقو، ناامیدی، کتاب و فیلم و حرف بزرگی و خم شدن و برداشتن و شکافتن و فوران خامه بدون عربه‌ زدن یافتم و لایه‌ی بعدی و بعدی و بعدی و این قصه ادامه دارد. البته، تصور می‌کنم، درون هسته‌ی این کیک، یک دانه شیرینی‌پز ریزه‌ای نشسته و تند و تند لایه به لایه اضافه می‌کند. تمام نمیشود لعنتی ...

این آدم، این آدم پر لایه.

روح‌های فرسوده‌ی خود را به دست ما دهید تا سر حالشان بیاوریم.

ته‌مانده‌ی چای را هم خورد، احساس کرد دیگر جانش را ندارد که به خواندن ادامه دهد. کتاب چاق و مودب را بست، روی سایر کتاب‌های چاق و مودب دیگر گذاشت. ناخودآگاه دستش به سمت فانوس لب طاقچه رفت، می‌دانست که الان محتاج چیست. نگاه آخری به اتاق نیم‌دایره‌ انداخت، اتاق منظم و تمیزی بود. دیوارهایی فیروزه‌کاری داشت که یک گلیم و پشتی، میز چوبی ساده و کتابخانه‌ی بزرگی، حجم اتاق را گرفته بودند. و البته یک بوی کمرنگی از یاس‌ها.

درِ اتاق شکیل را بست و کلونش را انداخت. فانوس را بالا گرفت، سالن خنک و خوش‌بویی بود و بسیار تهی از اشیا. وارد راه‌پله‌ی غول‌پیکر شد، سعی کرد خوف به دلش راه ندهد و دسته‌ی فانوس را محکم‌تر فشرد. پله‌ها را از خواب بیدار کرده بود و ناله‌شان در‌آمد. به جنبش کنار پایش اهمیتی نداد و بالاتر رفت. آنقدر بالا رفت که به دالان مورد نظر رسید. روی در نوشته شده بود: روح‌های فرسوده‌ و خاک‌گرفته‌ی خود را به دست ما دهید تا سر حال‌شان بیاوریم. هر روح، می‌تواند یک روح همراه را هم با خود بیاورد.

داخل شد.

آنجا دیگر خبری از یاس و نظم سیستمی و فیروزه‌کاری و پشتی نبود. بو، بوی شکلات بود و نظم، یک ترتیب کاملا شخصی خودساخته بود که کسی جزء خودش، از آن، سر در نمیاورد. یک تخت بزرگ مالامال از کوسن و صندلی لم‌کده‌گونی و یک پنجره‌ی عجیب در آنجا حضور داشتند. و کپه کپه کتاب و پاکت آب‌میوه در هر جایی نشسته بودند و منتظر.

فانوسش را به قلاب آویخت و بین انبوه کتاب‌ها ایستاد. دستانش را از هم باز کرد، قصد داشت همگی‌شان را بغل بگیرد.

از کنار آگاتا کریستی‌ها، هری‌پاترها، آن‌شرلی‌ها و خیلی‌ از عزیزانش به سختی دل کند و عبور کرد و به سمت آن کتابی رفت که به حالت باز، روی تخت افتاده بود و نور سرخ گرمی را به فضا منعکس می‌کرد. برش داشت. دلتورا را بر داشت و پاکتی آب انبه هم. بر روی لم کده لمید و البته از پنجره خواست تا یک شب برفی با آسمان پوشیده از از ابرهای قرمز را نشانش دهد.

تا زمانی که، تک تک بعدهایش خستگی در کنند و دانه دانه‌ی سلول‌هایش ریکاوری شوند و آماده برای بازگشت به سالن قبلی، همانجا ماند.

بنویس لبخندی که شکوفه کرد.

که مثلا وقتی که خورشید همچنان زیر باد پنکه، خوابیده، بعد از یک دیده بوسیِ شتابناک با خدا، همراه مامان و عمه مسیر گورستان، در پیش گیری. یک ملس حالتی وجودت را بگیرد، هر قدم، سوزنی باشد و نگاهت را به دل آسمان تکه دوزی کند و امان از لبخندهایی که نمیشود جمعشان کرد ... تو در یک بغل‎سکوت، پشت آن‌ها راه بروی و آسمانی و لبخندی که هر لحظه بیشتر ریشه می‌دهد.

که مثلا به مادربزرگت سلام بدهی و سنگش را با آب خنک بشویی و به وزوزهای بی‌ربطی که همیشه مانع انجام همین کارهای معمولی میشدن، کم‌محلی کنی تا بروند پی کارشان.

که مثلا بروی پیش رفقا، دست از سرشان بر نداری و بهشان یادآوری کنی که بیخ ریش خودشانی و باید تحملت کنند.

که مثلا در بازگشت، نان تافتون بگیری و دعا کنی که کل وجودت ریه بشوند، چرا که دلت نمی‌خواهد حتی یک ذره از آن بوی گرم، هدر رود. که بروی در قوری چینی گل‌سرخی، چای بریزی، چوب دارچین و یک گل محمدی کوچک، به دلش بیندازی و بگذاری برای دم. خیار و گوجه خرد کنی و کنار پنیر و تافتون گرم، رقص زندگی را به نمایش بگذاری و خودت یک گوشه در حالی که مشغول بافتنی، نگاهش کنی. همان آسمان و لبخندی که مدام ریشه‌دارتر میشود.

که مثلا بعد از بیست و دو سال و هفت ماه و چند روز، تازه چشم‌ت به عمه بخورد. نه آن چشمی که به قدمت تاریخ، نرگسکان غزل‌ها بوده. ببینی چطور دست بر سینه می‌گذارد به مزار شهیدان احترام می‌کند. به خانم‌های مسن سلام می‌دهد و آنها که به ویروس شهر دچار شده‌اند، متعجب پاسخش دهند. ببینی که حواسش است، می‌رود و شیر آبی که چکه می‌کند را می‌بندد و تو از پشت، نگاهش می‌کنی، اما این بار از یک منفذ جدید. و همان آسمان و لبخندی که ...


اون قلمو رو بدید منم یک دست رنگ ماتم بزنم به این وبلاگ مادرمرده.

خدایا خالقا با نام خودت.

فی‌الحال در شرایطی اکسیژن مصرف می‌کنم و دی‌اکسید کربن تولید، که باید با ریتم آهنگ یاس، ضرب بگیرم و سر تکان بدهم و بخوانم: از چی بگم؟ و مثلا زخم‌های دلمه بسته دهان باز کنند و چرکابه‌های خون‌آلود فوران، از همان قصه‌های پر غصه‌ی مردم من هم یکی دو مثقال بنویسم و در ادامه دستمال اشک‌آلود را بچلانم تا جویباری از مرواریدهای اشکانه‌ام جاری شود و جهان را غرق در خود کند و خلاص.

ولی این رحم و مروت‌دانیِ لعنت‌الله، چنین رخصتی نمی‌دهد و فعلا دنیا غرق نخواد شد و گردِ گردش خواهد چرخید و آدم‌هایی خواهند مرد و جایگزینشان خواهد رویید و همینطور توالی خواهدهای مستقبل‌ساز.

صادق باشم، نتها رحم، سپر نشد، بلکه آن میل مجنون‌ک دیوانه‌وش خیره سر چشم دریده‌ی متفاوت بودن هم این میان، بی‌تاثیر نبود، که فرمود: هان، ای دختِ ملامتگر ملول ملال‌انگین، چه بر سرت آمده که این چنین بسان دیگران، بنای شکوِه گذاشته‌ای و تا یک برج آه‌الود در ملات ناله نسازی دست نخواهی کشید؟ بنشین تا شبیه دیگران نشده‌ای. هیس. صدایت را ببر. فین فین هم نکن. جیکت در بیاید خودم با همان به اصطلاح مرواریدها چشمت را کور خواهم کرد.

و چه سخیف و پوسته‌ای شده‌ام، حالم از خودم عقم گرفت.

.

خب پس متوجه شدید که چند لول محنت جمع کرده بودم که کف این طفلک بریزم و از بلاگ به ماتم‌کده تغییر ماهیتش بدهم. ولی بنا به همان دلائلی که خدمتتان شرح دادم، دیلیت.

بعدش هم گفتم خب اشکالی ندارد، یک سطح از غم پایین‌تر بیایم و غر بزنم ولی غرها را نیز دلیت.

پس فقط سلامی می‌دهم و می‌روم پی کارم.

اما این روزها دست از نوشتن نکشیدم، من قلم‌ را سوزن کردم و می‌خواهم عمرم را وقف کوک زدن کلمات بکنم. منتها پست گذاشتن‌هایم در مفتضح‌ترین حالت بی‌نظمی است و چه کنم که از اصل، بلاگر نبودم و گمانم نخواهم شد.

اینجا صرفا یک پنجره‌است برای لحظاتی که دلم گرفت، سرم را بیاورم بیرون و چون همسایه‌های فضولِ دوست داشتنی، گردن بکشم و سلامی عرض کنم.

پس سلامی چو بوی خوش بلاگری.

 

یکی بیاد سیاره‌ی فلیپتون رو با زمین آشنا کنه که دست از سر خورشید برداره.

این صدای قربون صدقه‌های زمینه که داره خودش رو به خورشید می‌رسونه. دلش تنگ شده و داره چهار نعل به سمت آغوش خانمان سوز معشوقه می‌تازه. حالا این وسط یه مشت آدمم تبخیر بشن، ایرادش چیه؟

سابق فکر می‌کردم شب‌هایی که خوشید با ماه دعواش میشه، حالا سر نشستن ظرفا یا ریختن پوست تخمه‌ توسط ماه حین دیدن فوتبال جام ملت‌های ستارگان دب اکبری، خورشید خشمگین میشه و فردا که میره سره کار، خشمش رو روی سیارات بی‌نوا می‌پاشونه. و ما می‌سوزیم. اما حالا می‌بینم که آتش خشم خورشید خیلی خیلی طولانیه و حداقل از اواخر زمستون تا یکی دو ماه پاییز دامن زمین رو می‌گیره و به آتیش می‌کشونه، پس قضیه یک دعوای ابلهان‌باور کننِ زن و شوهری نیست. یا حتی وقتی آقا و خانم ستاره‌آبادی همسایه‌ی دیوار به دیوار خورشیدینا شب به شب عربده می‌کشن و مسابقه‌ی هر کی بیشتر خرد و خاکشیر کرد برنده است راه می‌ندازن، اعصاب خورشید ورم می‌کنه و صبح الطلوع درد ورم می‌گیره و این ناراحتیش رو مجدد سر سیارات ننه مرده خالی می‌کنه، و ما می‌سوزیم. ولی خب همونطور که عرض کردم این آتش خشم نیست که داره ما رو به مغز پخت شدن گوشتامون می‌رسونه، عشقه. عشق.

چیزی که بر اساس تحقیقات نصیبم شده، این بود که، اختر شماره‌ی یک سر کلاس خیاطی خانم ستاره، تو گوش اختر شماره‌ی دو گفته که دختر همسایه‌ی بالاییشون، نوه‌ی عمه‌ی اختر شماره‌ی سه است و اختر شماره‌ی سه، مادر شوهرِ خواهر شوهرِ عروس عمه‌ی همسایه‌ی همکف خورشیدیناست، و شنیده که عصبانیت خورشید از ماه همش کشکه و زمین در دام عشق سوزناک خورشید بدبخت شده و از اواخر اسفند فیلش یاد هندستون می‌کنه و خودش رو کشون کشون می‌رسونه به آغوش خیلی خیلی خیلی گرم معشوقه، و درسته که معشوقه به سامان شد اما فقط برای زمین به سامان شد نه برای اهالی زمین. اختر شماره‌ی دو هم در حالی که به هشدارهای خانم خیاط پشت چشم نازک می‌کرده، در پاسخ گفته: کرم از خود درخته معلوم نی این خورشید ذلیل شده چه عشوه‌ها که برای زمین نریخته و عاشقش نکرده.

اختر شماره‌ی یک هم پرچم گلش رو به ساقه وصل می‌کنه و در جواب می‌گه: حالا هر چی، خوبیت نداره پشت سر خورشید انقدر حرف بزنیم هر چند که اینا غیبت نیست و ما تو روش هم می‌گیم. حالا اینو گوش بده، اهالی زمین کم کم دیگه ناراحت میشن از این گرما و به خدا شکایت می‌کنن. خدا هم فرشته‌ی سرپرست میزون‌کننده‌ی آب و روغنِ باد و ابر رو می‌فرسته برای چکاپ سیستم منظومه، و چشمت روز بد نبینه، فرشته، همونجا متوجه یکی از نامه‌هایی که باد داشته از طرف زمین برای خورشید می‌برده میشه و کار به جاهای نازک می‌کشه. حالا که اوائل پاییزه، خورشید و زمین توقیف شدن و بادهای کل سحابی دارن زمین رو درحالی که بد و بی‌راه می‌گه از خورشید دور می‌کنن و اهالی زمین هم کمی جیگرشون حالی میاد.

اختر شماره‌ی دو در حالی که اوا خواهری غلیظ می‌گه منتظر ادامه‌ی خبرها می‌شینه.

اختر شماره‌ی یک ادامه داد: آره خواهر بد زمونه‌ای شده. حالا هر وقت که زمین گرم میشه، اهالی متوجه میشن که دلتنگی برای خورشید به اوج رسیده و زمین با هزار دوز و کلک خودش رو به خورشیدش رسونده. شایعاتی هم مبنی بر رشوه دادن زمین به اوزون شنیدم. میگن اوزون مونوکسید کربن گرفته و درش رو باز کرده و به زمین اجازه‌ی خروج داده. واقعا مامان اوزون بهش یاد نداده این هله‌هوله خوردن برای سلامتیش مضره؟

.

تمام این مکالمات رو سر کلاس خیاطی خانم ستاره، کرم چاله‌ای شنیده بود، از اونجایی که کرم چاله‌ای توانایی حرکت به ابعاد گوناگون رو داره حالا این ماجرا، نقل هر محفل کهکشانی شده و من هم از این شایعات بی‌نصیب نموندم. یعنی قاصدک به انیس (گلدونم) گفت و اون هم به من.

داشتم فکر می‌کردم زین پس، در حالی که شش تن اسباب دستمه، پر چادرمم گرفتم، تمام گوشت‌های تنم در مرز تبخیر شدگی جلز ولز می‌کنن، اگه لباس‌هام رو فشار بدم، دریاچه‌ی ارومیه احیا میشه، دارم بخار می‌کنم از گرما و گلوم از تشنگی کویر لوت رو گذاشته جیب پشتیش، باید به خاطر وصال زمین و خوشید و دلدادگی این دو کبوتر، با چشمان قلبی گشته به آسمون خیره بشم و بگم آخی یا فحششون بدم و لعنت بر هر چی عشق خانمان سوزه بکنم؟

یک دست لباس متحرک مو بافته.

با نامت.

چند روز بود که نبودم؟ چند روز بود که جمعا یک دست لباس متحرک مو بافته‌ای بودم که در یک لحظه‌ی هیچ کاری نکردن خشکش زده بود؟ چند روز بود که صرفا با تمام قوا مشغول جر واجر کردن وقتم با قیچی بطالت بودم؟ چند روز بود که نه فقط خواندن، نوشتن، دیدن، حرف زدن برایم به منفی بی‌خود بودگی تنزل درجه داده بودند که خود حرکت کردن به منتهای بی‌معنایی رسیده بود؟ توالی فعل "بودن" را نگاه کن، چند روز بود که همین "بودن" برایم کلمه‌ی بدبویی شده بود که بار نفرت‌انگیزی را حمل می‌کرد؟

خیلی روز. خیلی روز. اما به هر حال آدمی است و مراحل زندگی. و شاید این راکد روزهایی که گذراندم هم یک مرحله بودند میان تمام مراحل و باید طی میشد. باید به اندازه‌ی کافی سکه جمع می‌کردم که درِ مرحله‌ی بعدی باز شود. شد؟ گمانم. اما خاطرم جمع نیست که غول مرحله‌ی بعدی قوی‌تر نباشد و مجدد به همین سطح سقوط نکنم. به هر حال آدمی است و مراحل زندگی.

.

بعد از آن خیلی روزهای دل‌به‌هم زن آمدم اینجا، با دیدن وبلاگ، حال مادری را داشتم که بچه‌اش را رها کرده و رفته دنبال زندگیش.

.

خب کم کم پست‌هاتون رو می‌خونم. قول.

مواد لازم برای شناخت خود: یک چاقوی بسیار تیز و یک میز تشریح.

دو دختر، یک بچه و یک موجودی که جنسیتش نامعلوم است.

دختر اولی، یک زیست شرقی مذهبی را در آمالش می‌پروراند، دختری معتقد و پایبند به مذهب، شخصیتی انقلابی و آرمان‌مدار که چشم به قله دارد و امیدوار است. سرشتش به قلب و ایمانش گره خورده. این جهان را یک گذر موقت می‌داند، جهان پس از مرگ و زندگی حقیقی در آنجا را باور دارد. پس، چون انسانی معتقد و مومن است، زندگی این جهانش تماما بر مبنای ایمانش شکل می‌گیرد. هر کاری که می‌کند، هر هدفی که دارد، برای رسیدن به آرمان نهایی در بلندترین قله است. می‌خواهد یک خانواده‌ی اصیل اسلامی مهدوی را شکل دهد، بچه‌هایی آزاداندیش و انقلابی تربیت کند. نویسنده شود، معلمی کند. ایده‌های متعدد فرهنگی، آموزشی در سرش دارد و هزاران اهداف و رویای دیگر برای قدم بر داشتن به سمت قله‌ی اصلی و رسیدن به کمال. (جهان‌بینی شرقی)

دختر دومی اما نقطه مقابل اولی است. یک معکوس کامل. دختری است که روی به جهان و تفکر غربی دارد. معتقد به اصل این جهان را بهشت کنید و به فکر جهان پس از مرگ نباشید چون بیهوده است، می‌باشد. یک لاقید سرخوش که دلش می‌خواهد زندگی کامل در همین جهان داشته باشد، زیستی که آجرهایش از تمام لذات و هیجانات ممکن در این دنیا، ساخته شده. در قید هیچ قانونی نیست، ریسمان‌های موجود را برنمی‌تابد. نه آرمانی دارد و نه ایمانی در نتیجه تنها به خود و زندگی خود فکر می‌کند و بس. یک زندگی کاملا فردی. به عواقب کارهایش فکر نمی‌کند. نهایت رویایش زندگی در غرب است. می‌خواهد بازیگری و نقاشی را دنبال کند و موسیقی یاد بگیرد و حتی بتواند خواننده شود. انواع رقص را هم بیاموزد. هر کاری که دلش، بخواهد، هر عملی که دوست داشته باشد، هر فعلی که منجر به هیجان و لذت شود را انجام دهد. آزاد، رها، لاقید. (جهان‌بینی غربی)

اما بچه، یک دختر کوچک، ورای این زندگی، در اعماق دره‌ها و دالان‌های خیالش، یک جهان کامل و رویایی دارد. مهم‌تر از داشتن، باورش دارد. پریان، برایش افسانه نیست، قصه‌ها برایش تنها سرگرمی نیست. برای دوستان خیالی‌اش موجودیت قائل است. رویا، خیال، قصه، جهان حقیقی او را شکل می‌دهند. حرف زدن با اشیا و حیوان و گیاه، برایش حکم تفریح ندارد، بلکه واقعا دارد با آنها صحبت می‌کند. برایشان قصه دارد. از دنیای بزرگ و سیاه و جدی بیزار است و هرگز دلش نمی‌خواهد وارد آنجا شود. واندرلند و نورلند و هاگوارتز، این‌ها برایش تنها یک خوش بگذارنی نیستند، به این‌ها ایمان دارد. یک جهان کودکانه‌ی تخیلی قدرت‌مند صورتی.

و فرد آخری، عامدانه بر روی نامعلوم بودن جنیستش تاکید می‌کنم، چرا که برایش هیچ چیز معنا ندارد. نه جهان‌بینی شرقی روحش را بیدار می‌کند نه زیست غربی او را بی‌تاب. هیچ فعلی در جهان، هیچکدام از احساساتش را برنمی‌انگیزند. غم، شادی، خشم، نفرت و هر احساسی در او خاموش است. نیروهای جهانی، ایمان/کفر، خیر/شر، بدی/نیکی، شک/یقین، برایش بی‌معناست. او نه به خرد تکیه دارد نه نگاه به سوی قلبش کرده. در یک ورطه‌ی پوچی کامل افتاده، بی‌هودگی، بی‌هدفی دو بال وجودش شده و او را در آسمان پوچی بالاتر می‌برند. از این روی، مفهون جنسیت نیر اساسا برایش مفهومی ندارد. یک شخصیت پوچ‌گرای کامل که هیچ کاری با سه شخصیت بالایی ندارد و حتی آن سه شخصیت از نظرش یک شوخی احمقانه، یک خود فریب دادگی محض است.

این چهار شخصیت را درون قایقی به نام "من"  گذاشته‌ و بدون آنکه علتش را بگویند در دل اقیانوس ناکجاآباد پرتاب کرده‌اند. این چهار شخصیت برای هدایت قایق باید به یک نقطه‌ی نهایی تعادل برسند تا بتوانند قایق را حرکت دهند. بالاخره صدا عربده‌هایشان بر سر یکدیگر را باید روزی قطع کنند و به فکر آشتی بیفتند. که پارو بزنند، که حرکت کنند. و الا در این کشمکش وجودی، قایق غرق خواهد شد. این که چه قدر محتمل است به این تعادل برسند، مشخص نیست.  

تازه تازه داره کشف می‌کنه، تو ذوقش نزنید.

جست زدن لای زندگی حقیقی آدم‌های بزرگ دنیا را دوست داشت، اما میان تمام بزرگان و نامی‌ها، زندگی واقعی نویسنده‌ها،کانون توجه‌اش بود و جلوه‌بخشی متفاوتی بر او داشت. اما هنگامی که زیست عینی تعدادی از این نویسنده‌ها را مز مزه کرد، با دیدن حجم بالای اتفاقات و بلند و پایینی‌هایی که اصلا آن‌ها را نویسنده کرده بود، مثل کودکی لجباز، دهانش را سفت بست و دیگر هرگز لب به زندگی هیچ نویسنده‌ای نزد. چرا که وقتی زندگی خودش را کنار آن‌ها می‌گذاشت، بیشتر به یک کیسه شن کناره کیسه‌ای الماس می‌مانست. از آن روزگار، کمی ناامیدیِ ابدی به تمام روحش زنجیر شد.

.

فیلم امکان جین شدن، درام زیبا و لطیفی بر اساس زندگی‌نامه‌ی جین آستنه. که یحتمل شما ایشون رو با رمانِ نامیِ "غرور و تعصب" به خاطر بیارید. به هیچ وجه قصد سخنرانی کردن راجع به جین یا تحلیل آثارش رو ندارم.

فقط دو خط و نصفی بگم که:

جین در روزگاری که نویسنده‌ی زن شدن برای مردم، یک جک مفصل بود، نوشت و در مورد آثارش تنها به گفتن همین بسنده می‌کنم، رمان‌های جین آستن، میون هر سلیقه، اندیشه و جهان‌بینی‌ای، طرفدار داره. این یعنی یک کار درست و حسابی.

.

دختر لجباز ناامید، بعد از قرن‌ها محکم فشار دادن لب‌هایش، در حالی که آن زنجیر را با خودش حمل می‌کرد، این فیلم را دید و جرنگ محکمی از باز شدن زنجیر ناامیدی و برخوردش با کف زمین بلند شد.

وقتی از جهان ذهنی به عینی قدم می‌گذاشت و یک امکان زندگی حقیقی برای خودش تجسم می‌کرد، تنهای آرامی بود، خوشبخت.

زندگی جین آستن، در تحقق این امکان، امیدوارش کرد.

.

                              

                                       

.

سال‌ها بعد، به بیست و‌ دو ساله‌ها می‌گم: من هم‌سن شما بودم، نوه‌ هم داشتم /:

دختره وقتی فراموش می‌کرد کارهایی رو به صورت مستمر انجام بده، پس آب دادن و رسیدگی به گلدون‌ها رو هم یادش می‌رفت، در نتیجه مامان خوبی برای گل‌هاش نبود و در پی این بی‌مبالاتی، یحتمل انجمن حمایت‌ از گل‌ها، به بزرگ‌ترش اعتراض کردن که بیا ما رو از دست این وخیم‌مغز نجات بده. در پی این شورش، مامانش یک روز اومد و تمام گلدون‌هاش رو جمع کرد و برد. اما، یک گل‌ بی‌حال رو رها کرد بمونه تو اتاقش چون معتقد بود آخرای عمرشه و مشکلی نیست این چند روز پایانی عمر رو تو اتاق دختره بگذرونه. 

گله اما نه تنها فوت نکرد، بلکه سه سال و پنج ماه در اتاق دختر سر به هوا دوام آورد.

دختره، شاید یادش می‌رفت هر صبح بهش آب بده یا روی طاقچه‌ی پنجره بچرخونتش تا کامل حموم آفتاب بگیره، شاید حوصله نداشت از این ژانگولر بازی‌ها دربیاره و موتزارت بذاره یا براش کتاب بخونه، اما از همون موقعی که دید تمام گل‌ها رهاش کردن و رفتند ولی این یکی به قیمت درب و داغون شدن، تنهاش نگذاشت، احساس زیبای رفاقتانه‌ای نسبت به گل، توی دلش شکل گرفت. یک حس تعلق. که شبیه نخ بی‌رنگی اون دوتا رو به‌هم متصل می‌کرد.

داشتم می‌گفتم، شاید آب‌دادن و این مسائل رو کمی با سهل‌انگاری پیش می‌برد، اما برای دخترک، گلدونش تغییرماهیت داد و فقط یک سبزی که حالا هست و اکسیژنم تولید می‌کنه نبود. دختره با این حس تعلق خاطر، انگاری به درون گلش روح دمید بود.

ماجرای رفاقت دختره و گلش از تنهایی شروع شد، بای بسم‌الله هر رابطه‌ای از تنهایی آغاز میشه.

غصه داشت، اما کسی نبود که براش ناله کنه، گلدونش که بود.

عصبانی بود، هیجان داشت، خوشحال بود، هر احساسی که درونش تولید میشد و نیاز مبرمی به برون‌ریزی داشت و خب کسی نبود، گلدونش که بود.

اوائل گلدون انتخاب آخر بود، بعد از اینکه می‌گشت و کسی رو یافت نمی‌کرد، گلدونش رو می‌دید و می‌رفت سراغش. اما بعدها، گلدون شد انتخاب اول.

دختر داداشش می‌دونست که عمه‌اش روی اکثر چیزهاش اسم می‌گذاره، وقتی ازش پرسید اسم گلدونت رو چی‌ گذاشتی، بدون اندیشه گفت : انیس.

.

انیس، مامان شده.

ملکه‌ی بذاتی که روزگار بدذاتش کرد یا چی؟

سر کلاس مثنوی، استاد گفتن باوری در عرفان جاریه که معتقده شیطون گناهی مرتکب نشده، بلکه از اونجایی که ایمان عمیقی داشته که فقط باید برای خالق سر فرود آورد، به انسان گلی تعظیم نکرده. یعنی آخی شیطون نازم، گل پیازم، چه قدر ما بدیم که تو رو لعنت می‌کنیم و این نسبیت‌گرایی‌ها.

داشتم به قصه‌های کلاسیک و جهان سرگرمی امروز فکر می‌کردم، تو قصه‌ها، معمولا یک جنگ تن به تن خیر و شری جریان داشت، معمولا اکثریت با شر بودن و تعداد سپاه خیر قلیل بود، معمولا در انتهای قصه و در این کارزار، سپاه خیر بود که پیروز میشد هرچند با عده‌ای اندک. اما الان یک نسبیت‌گرایی داره به خورد همه چیز می‌ره، مثلا جادوگر زیبای خفته ناگهان دلبسته‌ی دخترک میشه و نجاتش میده، یا گرگ شنل‌قرمزی نادم و پشیمان میشه و اون‌ها تا آخر عمر به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی می‌کنن، این شر رو حالا داریم به صورت معکوس جلوه می‌دیم. که شری عظیم، با وجود تمام رذالت‌ها و خباثت‌هایی که مرتکب شده، به ناگه تحول زده میشه و توبه می‌کنه و به سپاه خیر ملحق میشه. در این که در توبه همیشه بازه شکی نیست، اما حرف من ورای این‌چیرهاست.

نسبیت‌گرایی که میگه خیر مطلق یا شر مطلقی در جهان وجود نداره، حق و باطلی در کار نیست و همه چیز می‌تونن هم خوب و هم بد باشن. فلسفه‌ای که می‌گه اِن دیدگاهِ اِن آدم در یک زمان در رابطه با یک موضوع، درستن. همه درست می‌گید، همه خوبید، بحث نکنید.

نسبیت‌گرایی به اینجا ختم نشده، به درک باطل و شر و حتی دلسوزوندن برای اون‌ها منجر شده، ما باید شرایط نامادری سیندرلا رو درک کنیم و بدونیم وضعیت بد باعث اون حجم از پلیدی شده، ملکه‌ی بدجنس سفیدبرفی، کودکی تلخی داشته و باد بهش حق داد که بد باشه، باید به ظلم و باطل و شر حق داد، این نتیجه‌ی نسبیت‌گراییه.

معتقد نیستم که باید آدم‌ها رو با خط کش خوب و بد جدا کرد، یا انسانی که بسیار پیچیده و متفاوت از دیگریه باید به یک شکل تفکر کنه و همگی در یک قالب زیستی بمونن، ابدا حرفم این نیست.

اما حق و باطل و خیر و شر در جهان، وجود ندارن؟ در ادامه، قدرت اختیار و انتخاب چطور؟

اگه با عینک نسبیت‌گرایی به تاریخ، جهان و آفرینش نگاه کنیم، که می‌کنیم، همه چیز وجشتناک نمیشه؟  هر باطلی می‌تونه روی صندلی حق جلوس کنه و هر حقی هم لباس باطل بر تنش بدوزه، یا بدتر، باید برای این باطل طفلکی دل سوزوند چون روزگار وادارش کرده به این شکل بودن.

حرفم با این جملات پراکنده اشاره به حق و باطل و بعد از اون قدرت اختیاره.

باوری که با فرهنگ غربی گره خورده و حالا هم از طریق ابوالهول رسانه، به درون بچه‌های ما جاری میشه و دیگه نیازی به روضه خوندن من نیست.

.

قصه مهم است و جای قصه‌های داخلی هم ...

۱ ۲ ۳
این قطره‌های کوچکی که به درون برکه ریخته شده‌اند و بخار فراموشی استنشاق می‌کنند، این قطره‌ها که گاهکی به تصادف، چیزهایی در یادشان نقش می‌خورد، بویِ دریایی، آبیِ دریایی، چیزی. اما بعد، دوباره بخار فراموشی دلشان را از این یادهای تار، می‌شوید و بوی برکه و سبزیِ برکه و این‌ها را جایش می‌نشاند. این قطره‌ها که بین یک یادآوری و فراموشی، می‌آیند و می‌روند. این قطره‌ها که دلتنگی دارند، راه برکه تا دریا را نمی‌دانند، این قطره‌ها که بلد نیستند، که گم‌ند. که منتظرند.
این قطره‌ها که یک دریا شدنی توی دلشان است ولی در مشتِ ابرک فراموشی، پنهان مانده.
همین قطره‌ها.
قصه مال همین قطره‌هاست.
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan